فقط مونده بود برای سی دی فروشی در پارک هم آگهی بدن که بحمدالله اون هم حاصل شد!!!
تو این هیر و ویر و بدبختی ها و مصیبت ها و مشکلات و شکست ها و گرونی ها(!) و برق نبودن ها و حوصله نداشتن ها و بیکار شدن ها و تنها شدن ها و کلا اعصاب خوردی ها، تولد وبلاگم شده!!!
"دوربرگردون" طنز نویس کننده ی من، همدم تنهایی های من و قدیمی ترین وبلاگ من، یکساله شد.
جشن تولدی کوچک خواستم برگزار کنم و باز هفته نامه دوربرگردون رو می خواستم راه بیندازم که خورد به برخی مشکلات شخصی و جشن تولد کوچکم، کوچیکتر شد و هفته نامه دوربرگردون بی سر و صدا تر دوباره راه افتاد...
...
دوربرگردون در یکسال گذشته!!!
پارسال قبل از کنکور یادمه به جای درس خوندن، روزی یه ساعت نت بودم و بیکار، بیعار ،می چرخیدم! این وبلاگ رو هم خیلی قبل ترش تاسیس(!) کرده بودم!!! از 9 خرداد نوشتم : این وبلاگ از فردای کنکور کار خود را آغاز خواهد کرد!!! آبجی سمیه و فاطمه محکم و الف.ن.ب اولین لینک ها و اولین کامنت دهنده ها و اولین دوستان اینترنتی ام بودند که بعدا خیلی های دیگه بهشون اضافه شدن که الان ذهنم یاری نمیکنه همشون رو بگم!!!
تابستون پارسال با وبلاگ بازیِ خاله زنکی(!) سپری شد ولی پاییز (همزمان با رفتن به دانشگاه) سبک رو خواستم عوض کنم و خیلی سیاسی تر نوشتم تا اینکه آخر آذر ماه هک شدم و کل مطالبم ترکید!!!
زمستون ولی نشریه دوربرگردون رو راه انداختم که با وجود اون، اینجا تقریبا تعطیل شده بود! بهار هم اینجا و هم نشریه تعطیل شدند و اساس کشی کردم به "سکوت شیشه ای" و بعد "به همین سادگی" و حالا دوباره به "دوربرگردون" !!!
امسال با ورود به دومین سال وبلاگ نویسیِ حرفه ای ام، باز سبک ام رو عوض کرده و می خوام طنزهای خیلی باحال و عمومی بنویسم! چیه از شنگول بازی و دیوونه بازی های خودم بنویسم و ملت بخندن؟! مگه من... الله اکبر!!!
...
چون می خوام طولانی نشه همین جا بحث رو مختومه اعلام میکنم و شما ر وبه بخش بعدیِ برنامه ها دعوت می کنم...
...
همه ی دوستانِ اینترنتیِ من!!!
(به ترتیب لینکستانِ بغل دستِ سمتِ چپِ منوی وبلاگ!!!)
مهدی خانعلی زاده:
اون یه احمدی نژادیِ تندرو یه مخالف تندروِ محمودم! از همون اول اون از محمود طرفداری میکنه و من محمود رو مسخره می کنم! این داستان تا 3 تیر 88 ادامه خواهد داشت!!!
صورت های کاغذی:
دختره ی پر رو کلی ما رو سرکار گذاشته بود! تو به همین سادگی با هم آشنا شدیم ولی نامرد،ما رو از دوربرگردون(قبل از عید!) زیر نظر داشته!!!
راهه های باریک عمر (لیلا) :
تو سکوت شیشه ای اومد گفت: میتی! وبلاگم ریختش ریخته به هم، ببین می تونی کاری کنی؟! من که نتوستم کاری کنم ولی همینجوری اتفاقی با هم آشنا شدیم و بعد توی وب گروهی بیشتر تر آشنا شدیم تا الان که دیگه لیلا، آبجی لی لیِ من شده و من اوس معمارِ اون!!!
شاگرد تو (احمد رضا) :
احمدرضا خان رو از وب گروهی پیدا کردم!!!(یعنی اونجا همدیگه رو پیدا کردیم!) اول فک می کردم یه جوون 26-27 ساله است ولی بعدا فهمیدم کنکوریه! بنده خدا دم کنکور تیک عصبی گرفت و فک کنم کل کنکورش فقط به فکر "خنک آن قمار باز بود که نمی دونم چی چی هوس چی چی" بود. (آخرش هم این یه بیت رو حفظ نتونستم بکنم!!!)
امید هدایت (محمود) :
پارسال با کلی کامنت های بامزه و طنز من رو مشتاق خودش کرد و الانه که الانه اولین خواننده ی شعر هاش منم!!! ییهو حضورش رو در نت کمرنگ کرد ولی هر چقدر هم کمرنگ باشه، ما مخلصشیم!
ضامن آهو (کیمیا) :
آبجی کیمیای من از پارسال تابستون تا الان باهام بوده و کلی مخلصشم! البته تازگی ها ما رو تحویل نمیگیره و فقط از این کامنت گل و بلبل ها می ذاره و میره ولی ما هنوز همون داداش مهدی اش هستیم و دوستش داریم!
هنر هفتم (امید) :
امید خان بعد از توسعه ی وبلاگش در راستای سیاست های اصل 44 قانون اساسی سرش خیلی شلوغ شد و کمتر میاد و میره! البته من هم کمتر بهش کامنت می دم چون هر روز 6 تا مطلب جدید داره و نهایت بشه مطالب رو خوند نه اینکه نظر داد!!!
گپ (امیر) :
یه همشهری جوانی بود که کم کم رابطه امون به جز دو تا خواننده ی همشهری جوان، دو تا رفیق شد. البته تازگی ها روابط کمتر شده که می ذاریم به حساب شلوغیِ سرِ دو تامون!
تا انتها (مریم) :
تو کامنت های حمید محمدی اول فقط من بودم و مریم و یکی دو نفر دیگه! همونجا فهمیدم مریم عشق فوتبال هم هست! این شد که روابط بیشتر شد و الان بعد از یکسال هنوز خواننده ی خبرهاش هستم و اون هم خواننده ی نوشته های من!
جنبه داشته باشم (محسن) :
مخالفِ سر سخت عقایدِ من بود که همش یه تیکه می انداخت و می رفت ولی کم کم جرقه ی عشق خورده شد و از سکوت شیشه ای شدیم رفیق وبلاگی! یه کامنت اش هیچوقت یادم نمیره: یادت باشه یه دوربرگردون هیچوقت مسیر یه بزرگراه رو عوض نمیکنه فقط بعضی ها رو بر می گردونه!!!
شریف آنلاین (رسول) :
بنده خدا رو آسفالت کردم. دونه درشتِ هفتایی ها ما رو به جمع وبلاگی اشون دعوت کرد و من هم پذیرفتم ولی بعد از تابستون خیلی کم میرم وبش ولی باز روابطمون قطع نشده! تو دو ماهِ اولِ امسال، 6 بار عوض شدنِ آدرسش وبلاگم رو براش کامنت کردم!!!
رهگذر (آبجی سمیه) :
مثل آبجیِ واقعی ام می مونه و از همون اولین روز باهام بوده! خیلی موقع ها با حرف هاش آرومم کرده و خیلی وقت ها با نوشته هاش آروم شدم. شاید واسش داداش خوبی نبوده باشم ولی اون واسم بهترین آبجیِ دنیا بوده! خیلی مخلصشم... همین!
محکم (آبجی فاطمه) :
دختره ی پر رو واسه من قهر کرده!!! فکر می کنه می تونه به همین راحتی از دست من خلاص شه!!! فاطمه جون! عمرا بذارم کسی از دستم ناراحت شه!!! یا الان خودت با دستای خودت لینکم رو می ذاری و کامنت میدی یا همین چهارشنبه دارم میام مشهد، میام اونجا حسابت رو میرسم!!!
آدم برفی (هادی) :
با نمک ترین پسری که تو عمرم دیده بودم! تو نوشته های بی ریا و ساده و بدون سانسورش یه دنیا حرف هست! عقایدش 110 درصد با من یکیه و خیلی با نوشته هاش حال میکنم! البته یه مدت به خاطر یکی(بر وزن الی!!!) ناراحت بود که خوشبختانه حالا دوباره برگشته!!! قراره بزودی دوستیمون از حالت مجازی به واقعی تبدیل بشه!!!
بهاره :
از معدود دخترهای طنز نویسه که حداقل من یکی با نوشته هاش خیلی حال میکنم! بنده خدا پارسال همزمان به وبلاگ من، وبلاگش هک شد و ترکید که به لطف حق(!) دوباره از نو ساختش...
محمد امین چیتگران :
برعکسِ همه ی دوستی های اینترنتی، اول همدیگر رو تو نمایشگاه دیدیم و بعد دوستیمون اینترنتی شد!!! تو همین یکی دو ماه گذشته که با هم آشنا شدیم، شونصد تا اتفاق افتاد که شونصد بار اون از دست من و من از دست اون ناراحت شدم ولی به خیر و خوشی فعلا همه چیز عادی پیش میره!(البته اگه حرف های اون موقع ام رو به دل نگیره!!)
همسفر (رامین) :
آقا رامین خیلی لطف دارن و خیلی وقت ها میان و مطالب رو می خونن و نظر میدن! من که شیفته ی نوشته های بدون سانسور و بی ریا و بزرگونه ی ایشونم! دخترشون هم داره کم کم بزرگ میشه و سیر بزرگ شدنش رو می تونید تو وبلاگش ببینید!!!
هنوز کودکم (زینب) :
فک کنم یکی از دوستی های به واسطه ی همشهری جوانی بود... فعلا که خبری ازش نیست ولی موقع بودنش می ترکوند! قدیم خیلی باحال تر می نوشت ولی الان دغدغه هاش خیلی خاص تر شده و نوشته هاش یه جوری شدن!!!
عاشقکده (هاله) :
این دختر دهن ما رو آسفالت کرد! چون رشته اش معماری بود، باهاش آشنا شدم و پارسال هی بیشتر آشنا شدیم تا اینکه نمایشگاه مطبوعات همدیگه رو دیدیم. بعد از اون سرش شلوغ شد و وبلاگ قبلی اش رو تعطیل کرد و رفت عاشقکده و ما رو فراموش کرد و الان بعد از شونصد روز اومده میگه :چطوری مهندس؟! یکی نیست بگه خجالت نمی کشی؟!
ابولفضل ناظمی :
به نظرم زحمت کش ترین وبلاگ دارِ همشهری جوانه. بعد از انسیه که وبلاگش رو تعطیل کرد، جورِ سایت و حلقه ی ارتباطی بودنِ همشهری جوان رو تنهایی می کشه و هیچ نمی گه! کاش یه وبلاگ دیگه هم برای نوشته های شخصی اش می داشت تا بیشتر تر باهاش آشنا می شدیم.
طناز (هاشیم) :
رفیقِ حسین جعفریان بود ولی الان کلا سرکار میره و زیاد وقت نداره بیاد کامنت های باحال بنویسه! بانمک ترین نوشته های طنز در مورد احمدی نژاد رو هاشم می نویسه و تو این یه مورد همتا نداره!!!
گاه در تنهایی (نجمه) :
نیستی؟ کم پیدایی؟
عید اوج کامنت بازیِ من و نجمه و حسین و هدیه و لیلا بود ولی بعد از عید کم کم نجمه خانم سرسنگین شد و عین زینب، دغدغه هاش عجیب و غریب تر شد و الان به اینجا رسیده که عمرا با 6-7 بار خوندن از نوشته هاش سر در بیارید!!!
1367 (آجی هدیه) :
صمیمی ترین دوستِ اینترنتی ام که تو عمرم با هیشکی مثل اون صمیمی نبودم. دختری است دیوونه و غیر قابل پیش بینی که الان معلوم نیست به چه علتی وبش رو ترکونده؟ تو "به همین سادگی" خیلی کمکم کرد و خیلی آرومم کرد. هر چی در موردش بنویسم کمه ولی...
آجی... خیلی دوستت دارم! به خاطر داداش متی هم که شده بشو همون 1367 خودم! خب؟!
لرشی :
مهم ترین وجه اشتراکش با من پیام نوری بودنشه! توی سیستم هردمبیل پ.ن درس میخونه و از با نمک ترین بلاگرهای ایرانه!!! نمی دونم چرا ولی خیلی راحت باهاش شوخی می کنم و اصلا می خوام براش کامنت بنویسم، همینجوری تیکه ها پشت سر هم ردیف میشن!!!
سگهای داغ (علیرضا) :
از نظر دهندگان اصلی وبلاگ همشهری جوان بود ولی ییهو رفت و الان باز برگشته. من تازگی ها وبش نرفتم ولی مطمئنم تابستون دوباره کامنت بازی ام باهاش شروع خواهد شد!
Anonymous :
آنانیِ من که نمی دونم این اسم رو از کجا آورده، اونقدر راحت و صمیمی با آدم حرف می زنه که آدم همینحوری خود به خود جذبش میشه!!! بعد از رفتنش به مکه، اعتصاب کرده و چیزی نمی نویسه ولی ما همچنان منتظر اون داستان باحال هاش هستیم...
کامنت خصوصی و عمومی هاش رو هر دفه شونصد بار میخونم!(البته همینجوری!!!)
حسین جعفریان :
اوه اوه اوه!
یادمه اول با خوندن مطلباش اونقدر تحت تاثیر قرار می گرفتم که با هر آپش، من هم یه آپ با همون مضمون داشتم! بعد تر ها تاثیر ها از روی مطالبش به کامنت هاش سرایت کرد و با هر کامنتش کلی آدم رو متحول میکنه! البته الانش رو نگاه نکنید تو کامنت ها "الو! الو!" میکنه! تازگی ها حالش خوب نیست! نوشته هاش رو بخونید... خودش هم سر در نمیاره چی نوشته!!!
سم :
شیش ماه در میون یه کامنتی چیزی بینمون رد و بدل میشه ولی نه اون قدر!!!
نسل 17 (عماد) :
پسرکِ اهل تهرانپارس که معلوم نیست کدوم طرفیه! کنکور رو داده و برای دیدن مهندس شدنش روی مانیتور باید این تابستون رو تحمل کنه. نمی دونم با چه عقلی رفته بلاگ اسکای؟ مرتیکه! این بلاگفا چشه مگه؟!
...
اوووووووووووووووووووووه!
چقد طولانی شد!
حالا وایسید! گریه اش مونده!
وبلاگ های من همیشه چند نفری بی نام و نشان و مشکوک هم داشته!
الان هم فاطیما و سارا مشکوک اند!
...
فاطیما خانم از طرفدارانِ آقا است و من از مخالفان آقا! ولی به علل مشکوکی، همینجوری اون نظر میده و من جواب میدم... نمی دونم وبلاگ داره یا نه ولی خیلی دوست دارم وبلاگ داشته باشه!!! (منظورم رو فهمیدی؟ یه وبلاگ بزن دیگه!)
سارا خانم هم از طریق یورو2008 (!) با من آشنا شدن و همچنان بی نام و نشان نظراتشون در مورد قهرمانیِ آلمان که خدا می دونه حقشه رو مبذول می کنن! البته دختره ی پر رو خجالت نمی کشه و میگه به خاطر هدیه وبلاگ من نظر میده!! آخه آدم چقد می تونه پر رو باشه؟ مگه هدی خودش وب نداره؟! چرا تشویش اذهان می کنی؟ هان؟
...
وااااای! چشمتون ترکید؟
وایسید حالا!
می خواهید در مورد این م.ص ، این موجود عجیب و غریب و حتی مشکوک بیشتر بدانید؟!
متن پایین رو حتما بخونید!!!
م.ص از نگاه مهدی صالح پور!!!
از بچگی شیش می زد! همون بدو ورود به این دنیا، بیعار بودنش رو با تخلیه خودش روی لباس پرستار به جهانیان اعلام کرد! دقیقا یک ماه بعد از تولدش، از غصه ی وجود این پسر، خمینی دق کرد و مرد!!! بزرگتر که شد توی دو سالگی با گذاشتن کف دستش روی کیک تولدش، اجازه عکسبرداری از تصویر کامل کیک رو از همه سلب کرد! 7 سالگی، اولین روز مدرسه رو با گریه مداومش پیچوند و فکر می کرد خیلی زرنگه!!! در کل سرتقی بوده واسه خودش!!!
به دهه دوم زندگی اش می خواست پا بذاره که سهمیه جانبازی یه نفر، مانع ورودش به مدرسه نمونه دولتی شد و همین باعث آغاز خصومتش با کلیت نظام شد!!! دو سال بعد به خاطر کم تحرکی (فقط و فقط به خاطر مطالعه ی بیش از حد!) سنگ کلیه گرفت و کلیه اش رو سپرد به لیزر جراحان و متاسفانه زنده از اتاق عمل سنگ شکن صدا و سیما بیرون اومد! به خاطر بیماری اش مجبور به تحرک زیاد شد و در این بین فهمید خیلی به فوتبال علاقه داره و شد یکی از بهترین فوتبالیست های مدرسه راهنمایی اشون!(البته با کمی اغراق!!!)
قاری نمونه منطقه 18 تهران، سال 82 ، از پادویی خیاطی تا بستنی فروشی توی پارک رو هم تجربه کرده و کم سختی نکشیده. دبیرستان رو با یک اتفاق عجیب شروع کرد. توی مشهد بود که فهمید دبیرستان نمونه دولتی قبول شده و خودش رو با اولین پرواز(!) رسوند به تهران و در دبیرستان ثبت نام کرد و اولین کلاس های درسی تابستون عمرش رو گذروند. عضو شورای دانش آموزی دبیرستان و سپس منطقه شد و متاسفانه یا خوشبختانه بین کل مسئولین منطقه و شهر تابلو شد!!!
به خاطر دعوت دانش اموزان به تحصن با مدیر دعوا کرد و 2 سالِ آخر دانش آموزی اش (سوم و پیش دانشگاهی) رو در تحریم مدیریتی سپری کرد! با کمک استاد فیزیک اشون و کمک پشتیبان کانون فرهنگی آموزش، توی کنکور به موفقیت نسبی رسید.
پرند و پیام نور و مهندسی معماری و م.ص!
زندگی اش با شهر جدید پرند گره خورد و تقریبا هر روز مسیر 2 ساعته ی تهران-پرند رو میره و میاد. تو دانشگاه از بنیانگذاران نشریه دانشجویی شد و نشریه دانشجویی دانشگاه پیام نور پرند رو منتشر کردند. از 100 درصد زمان زندگی اش، 33 درصد خوابه و 33 درصد مطالعه میکنه و 33 درصد بقیه رو "بیکار، بیعار، می چرخه!!!"
عشق روزنامه نگاری و خبرنگاری است و داره تلاش میکنه کارت خبرنگاری اش رو همین تابستون بگیره! امیدواره بزرگترین وب سایت طنز فارسی رو بزنه و خیلی دوست داره داستان بنویسه ولی همیشه داستان هاش ابکی در میاد! با اغراق، طنز نوشته هاش بد نیست ولی اگه همین وقت رو روی درس و دانشگاه بگذاره می تونه توی معماری هم حرفی واسه گفتن داشته باشه!
بعد از یک سری اتفاقات در 15 سالگی از دین و مذهب به شدت زده شد و کمی اندیشه های سکولاری گرفت! ولی بعدها منطقی تر شد و سعی میکنه نه سکولار باشه و نه طرفدار ج.ا.ا!!! البته اندیشه های ضددینی اش هنوز هم پررنگه و باز به طور کامل معصومیت 12 امام رو (غیر از امام زمان) قبول نداره.
...
البته گفتنی ها در مورد این پسر زیاد ولی ما به همین چند پاراگراف بسنده میکنیم!
...
بسته دیگه!
خیلی سرتون رو درد آوردم...
منتظر شماره ی جدید هفته نامه ی دوربرگردون (سری جدیدش) باشید... همین!
به علت پاره ای از مشکلات روحی-روانی-جسمانی-همینجوری ای امروز مطلبی برای دوربرگردون ندارم!!! برای جشن تولد وبلاگ (فردا یا پس فردا)، منتظر ویژه برنامه های مخصوص دوربرگردونی باشید...
...
فعلا (امروز) اینجا ما برای شما می نویسیم را بخوانید تا ببینیم چی میشه!!!
1. یادش بخیر... پارسال اسم این وبلاگ "از همه جا از همه چیز" بود ولی بعد از آشنایی با مهدی خانعلی زاده، به احترام سابقه ی بیشتر وبلاگش، اسم وبلاگ شد: دوربرگردون... ... یادش بخیر!
2. تیم ملی می رفت دور دوم ولی سید سوم حساب میشه! یعنی پایین تر از "استرالیا و کره" و "عربستان و ژاپن" . خدا کنه گروهِ آسون بیفته، تا یه بار هم که شده عین آدم و بدون پلی آف پاشیم بریم جام جهانی!
3. آقا چه میکنه این آلمان؟! من که بعد از باخت به کرواسی ناامید شده بودم، حالا دوباره به امید قهرمانی آلمان بازیها رو دنبال میکنم. فقط حیف که هلند و ایتالیا رفتند. در هر صورت من میگم "آلمان-اسپانیا" میرن فینال و آلمان قهرمان میشه، خدا می دونه که حقشه!!!
4. چند روز دیگه همزمان با برگزاری شونصدمین دوره ی کنکور، اولین سالگرد تاسیس وبلاگ متشخص و دیدنی و خواندنی و متنوع و طناز و باحال و ... دوربرگردون هم خواهد بود. از همین امروز شما رو به جشن تولد وبلاگ (روز یکشنبه) دعوت می کنم. حضور شما مایه افتخار ماست.
5. امروز مثلا روز مادره! بدتر از پارسال هیچ خبری نیست! بابای ما مثل احمدی نژاد عشق کارهای عمرانیه و ما در حال انجام عملیات عمرانی هستیم و حس هیچ کاری هم نداریم! درخواست مطلب ندهید!!!
6. برای وب گروهی مطلبی در مورد کنکور خواهم نوشت. روز کنکور در اینجا بخونید.
7. همشهری جوانِ این هفته رو خوندید؟! خجالت نکشیدید؟! واقعا ؟!
من احساس کردم بدجور به نسل ما (جوانان دهه هشتادی) توهین کرده بودند... منتظر بحث های خفنی در این رابطه در وبلاگ همشهری جوان و همین جا باشید.
8. خدا پدر مادرِ مجید صالحی رو بیامرزه... خدایی این سه در چهار چقدر باحاله! البته دوستی می گفت ما به علت کمبود سریال طنز و برنامه شاد و شنگول، سطح توقعات ما پایین اومده که به هر چرت و پرتی می خندیم! ولی خدایی علی صادقی اش خیلی باحاله!
9. حسین جون... کم پیدایی، خبری ازت نیست!
هادی جون... دوست داری بهت بگم چقدر شبیه احمدی نژادی؟!
عماد جون... خوشحالمون کردی... ایشالا امسال مث پارسال...
رضا جون... بابا یه وبلاگ بزن دیگه!!!
10. چقدر چرت و پرت گفتم؟! بسته دیگه! برید به زندگی هاتون برسید واسه من هم دعا کنید این دو تا پروژه رو بدم بره!
شرمنده سرتون رو درد آوردم... الان تو اوج روزهای سخت تحویل پروژه ام و هیچی هم از اتوکد سر در نمیارم و تریم و آف ست اش هم خرابه!!! و کلی بدبختی داریم!!!
شادزی ... بای
...
بعد درآمد!!!: حالا به تفصیل به مشکلات می پردازیم تا بفهمید که چرا و واقعا چرا یک دانشجوی ایرانی نمی نشیند و عین آدم درسش را نمی خواند و هی مشروط می شود و هی باعث آبروریزی می شود؟!!! و همچنین پیشاپیش از عدم تطابق مشکلات پایین و مشکلات مذکور در بالا، عذر می خواهیم!!!
***
1. مشکل اولیه و اساسی ای که دانش آموختگان پارسی با آن دست و پنجه نرم می کنند بحران انرژی است!!! در دی ماه و دمای 20- درجه، بدون بخاری(!) و در تیر ماه و در 40+ درجه، بدون کولر(!) درس خواندن، کارِ بسیار بسیار مشکل و حتی محالی است که به لطف بدنسازی های پیش از فصلِ دانش آموختگان در قبل از آغاز امتحانات، دانش آموختگان ما به خوبی از پس آن برمی آیند(!) و در حد تیم ملی و المپیک ظاهر شده و با بدن هایی آماده تر از بازیکنان اروپایی در یورو2008 ، مردانه تا دقیقه 90 (9 تیر) می جنگند و آخ هم نمی گویند!!!
* : از همین جا از مادران محترم به خاطر بدنسازی و غذاهای خوشمزه اشان فوق العاده تشکر می کنیم!!!
...
2. مشکل دومیه و مهم تری که داریم، کثرت و فراوانیِ بیش از حد تفریحات سالم(!) در مملکت اسلامی-ایرانی امان است!!! متاسفانه با توجه به 8 شبکه متنوع تلویزیونی(!!!) و 10-12 شبکه مفرح رادیویی(!!!) و میلیون ها سایت تفریحیِ غیرِ فیلتر در اینترنت(!!!) و صدها مرکز تفریحی در شهرها و روستاها، جوانِ ایرانی، چطور بر درس متمرکز شده و بی دغدغه به درس و مشق خودش بپردازد!!! نه شما بگویید واقعا چطور؟!!! هان؟!
...
3. مشکلِ سوم هم مشکلِ دموکراسیِ بیش از حد، آزادِ کشور است!!! که باعث می شود جوانِ ایرانی هر روز در راهپیمایی ها و تجمعات دارای مجوز(!) شرکت جسته و نتواند به درس و مشقش برسد!!! واقعا چطور به تظاهرات و راهپیمایی به مناسبت "تاخیر در عدم خروج لیست منافقین از لیست گروهک های تروریستی در کشور انگلستان!" و یا "عقب نشینی نظامیان صهیونیستی از مناطق مرزی غزه و ادامه شهرک سازی اسرائیلی ها در فلسطین همیشه اشغالی!" و یا "مخالفت جامعه جهانی با داشتن فناوری صلح آمیز هسته ای که حق همیشه مسلم ماست!" نرود؟! آیا غیرت ایرانی و اسلامی می پذیرد که جوانان ما در این تجمعات شرکت جسته نکنند؟!!!
...
4. مشکل چهارم و نه چندان مهم که در قبال مشکلات قبلی مثل فنجان در برابر فیل است(!)، سطح بسیار بسیار نازل و با 50 درصد تخفیفِ علمی دانشگاه های کشور است که به لطف آگاهیِ جوانان و درک بالای ایشان و برخورداری از فهم قابل توجه اسلامی(!) ،که کامل متوجه تحریم های علمیِ جمهوری اسلامی ایران می باشد، هیچ مهم نیست و اصلا جای بحث ندارد!!!
***
آخر درآمد!!!: امید است با عنایت به این موارد مسئولین دلسوز و کارآمد نظام فکری به حال مشکلات ما جوانان داشته و مخصوصا مشکلات دوم و سوم(!) کرده و آنها را از سر راه ما بردارند تا جوانِ ایرانی همچون همیشه یکی یکی پله های ترقی را طی کرده تا نهایت به قله های پیشرفت و سعادت و این جور چیزهاست برسد!!!
و من الله التوفیق ... م.صالح پور، صبح روز بعد از بازی ایتالیا-فرانسه و هلند-رومانی!!!
چقدر همه جا سوت و کوره!!!
اواخر امتحانات مدارس و اواسط امتحانات مراکز آموزش عالی(!) است و همه دلشون واسه کتاباشون تنگ شده و نشسته اند و دارند خر می زنند!!! عده معدودی هم هستند که باز هم درس نمی خوانند و مثل 11 ماه دیگه ی سال یا در حال دیدن و بازی کردنِ کامپیوتری و واقعی فوتبال بوده یا در حال اینترنت و وبلاگ بازی هستند! دعا کنید این افراد گروه دوم هم دلشون برای کتاباشون تنگ شه تا یه نگاهی بهشان بیندازند!!!
...
پ.ن1: آلمان که خراب کرد! احتمالا از پرتغال در مرحله بعد خواهد باخت و حذف خواهد شد! فعلا مجبوری: فقط هلند!!!
پ.ن2: امروز نظری جویباری سرپرست استقلال حرف باحالی زده بود: "اگه نتونیم تو آزادی با 100 هزارتا تماشاگر به پگاه 3-4 تا بزنیم، همون بهتر که آسیا نریم!!!" خیلی با این حرفش حال کردم. به امید قهرمانی استقلال!
پ.ن3: مثلث شیشه ای(شبکه 5) رو نمی تونم ببینم! یا 3*4 (شبکه اول) رو نگاه می کنیم یا یورور2008 (شبکه سوم) یا شباهنگ (شبکه نهم!!!) !!! خیلی بدموقع است نه؟!
پ.ن4: "سه در چهار" رو نگاه میکنید؟! خدایی خیلی بامزه است! حقش نبود این طوری پخش بشه!
پ.ن5: سردار زارعی سرکرده مفسدین فی الارض آزاد شد! مبارک مسئولین کثیف و مفسد دادگستری و قوه قضاییه جمهوری اسلامی ایران!!!
پ.ن6: حوصله کامنت دادن خیلی زیاد ندارم! شرمنده اگه خیلی کمتر سر می زنم!
پ.ن7: گفت: پنج شنبه تمومش کن! گفتم: چشم!!!
پ.ن8: 30 خرداد و 5 و 6 و 8 تیر امتحان دارم. (امتحان که نه! تحویل پروژه است!) بعد از اون منتظر ترکاندن دنیای وب توسط م.ص باشید!
پ.ن9: خدا جون! دیدی خودت من رو هی فراموش میکنی؟! گفته باشم که بعدا دوباره نگی مشکل از توئه!!!
پ.ن10: فعلا "بیکار بیعار می چرخیم آقا"، تا ببینیم بعدا چی میشه!!! بای...
فحش نده! به جون خودم دست خودم نبود!!!
درست شد دیگه! با چه جوری اش چیکار داری!!!
پ.ن۱: خوب شد حذف نکردمش! وگرنه الان...![]()
پ.ن۲: مرسی از همتون! همه!!! دست دست!!!![]()
پ.ن۳: الان موضوعی برای آپ ندارم...![]()
پ.ن۴: چقدر بچه ها بزرگرت شدن!!!![]()
پ.ن۵: فعلا![]()
متاسفم... همین!![]()
...
پ.ن۱: اینترنتم قطع شد! شاید هفته ای یه بار بیام کافی نت!![]()
پ.ن۲: دلم نیومد تعطیلش کنم! حیف بود!!!![]()
پ.ن۳: از همه کسایی که میان سر می زنن ممنون!![]()
پ.ن۴: تا برطرف شدن مشکلات... بای![]()